درباره من
من متولد کرج هستم و تا 6 سالگی اونجا زندگی میکردم. سال 86 مادرم برای اینکه مدرسه خوب برم، به تهران مهاجرت کردیم. دو سالی توی مدرسه غیرانتفایی معلم بودم و تجربه خوبی نداشتم. کلاس سوم مادرم منو در یک مدرسه دولتی ثبت نام کرد و واقعا تحول بزرگی برای من بود و اونجا حال خیلی بهتری داشتم چون فضای بهتری بود.
از کلاس سوم با موتورهای الکتریکی آشنا شدم و مدارهای الکتریکی که برام خیلی جالب بود. کل تابستون مشغول ور رفتن با این وسایلم بودم و به قول خودم اسباب بازیهای جدید «اختراع می کردم».
سال ششم از بقیه بچهها شاید بیشتر درس خوندم و آزمون ورودی مدارس برتر رو دادم و قبول شدم. علامه حلی 5 تهران. مدرسه خیلی خوبی بود و مدیر خوبی هم داشت. ورود به مدرسه تیزهوشان استرس زا بود همچنان که هیجان انگیز بود. در دبیرستان باید بگم که تجربه جالبی نداشتم در علامه حلی 1. نظم درست و حسابی نداشتم و نمیتونستم درست درس بخونم. بخاطر همین افت شدید معدلی داشتم. همزمان کلاسهای المپیاد فیزیک مدرسهمون رو هم شرکت میکردم چون فیزیک خیلی دوست داشتم. دوران خیلی سختی بود و واقعا بلد نبودم که چطوری زندگی شاد و سرحالی داشته باشم. ورزش نمیکردم و مشکلات دیگری هم داشتم. بعدش با کلی فشار و استرس مرحله دو المپیاد فیزیک رو قبول شدم و به دوره 40 نفره راه پیدا کردم. که 40 نفر برتر ایران اونجا میاومدن. مدال برنزمو گرفتم و خداحافظی کردم. توی اون دو سال دید خیلی عمیق و وسیعی توی فیزیک و ریاضی پیدا کردم. و همینطور توی مسائل حسابان و دیفرانسیل خیلی ماهر شدم. هنوز هم هستم 😁.
بعد از گذشت اون دوره وارد کنکور شدم. اونجا هم شرایط خیلی سخت بود چون باید ساعتها بی وقفه درس میخوندم و من واقعا کشش نداشتم. به هر حال دانشگاه امیرکبیر قبول شدم. رشته مهندسی کامپیوتر.
دانشگاه هم خیلی سخت گذشت. چون باید مدام تمرین و پروژه تحویل میدادیم و حسابی درس میخوندیم. من هم واقعا کشش نداشتم. در این میان یه پروژه دستکش زبان اشاره هم با دوستانم شروع کردم. که تجربه جالبی بود. عملا یک Persian Sign Language Detector توسعه دادیم و کار میکرد. اواخر کارشناسی، مدرک زبانم رو گرفتم و خداروشکر نتیجش رضایت بخش بود. در دوران راهنمایی تا الان که این متن رو مینویسم مهارتهای متعددی رو یاد گرفتم، مثل برنامهنویسی، عکاسی، پیانو، توسعه وب، زبان و …
خلاصه زندگی سخت شروع شد. اما روز به روز داره بهتر میشه و اون خاطرات سخت التیام پیدا میکنن و جاشون رو به عشق میدن.
در مورد ورزش هم تکواندو میرفتم و کمربند مشکی گرفتم.
در مورد عکاسی هم، عکس قطره آبم برنده جایزه عکس فیزیکی شد.
از بعد از کنکور هم مشغول به کار شدم.